|
|
|
|
|
حكايت اين هفته مثنوي را مهر ناز برايمان روايت كرد . حكايتي تلخ و شيرين و بازتاب تكرار تاريخ ؛ كه مرا ياد پيكره لرزان تاريخي انداخت كه شاهان و قدرت مدارانش مي كوشيدند انديشه و اعتقاد زيردستانشان را به شكل هاي گونه گون به زير سلطه خودشان بكشانند . همان چيزي كه هميشه تن آدم را مي لرزاند و حسرتي تاريخي توي دل آدم مي كارد و آن پرسش بي پاسخ را باز مي آفريند كه آيا قدرت مجوز موجهي بوده است براي خود مداري و يكه تازي در عرصه انديشه و اعتقاد و دين و مذهب ؟ يعني بايد اين قدرت لعنتي هميشه با آن آزادي خواستني انساني (كه خيال مي كنم در كنه آفرينش نهفته بوده است ،) مي جنگيده ؟ البته اين فقط يك منظر از اين ماجرا بود ، سوي ديگر حكايت ، داستان سياووش را زنده مي كرد و آن اسطوره افسانه وار گلستان شدن آتش در برابر بيگناه ا كه مي رهاندش از خاكستر شدن به خاطر هيچ و پوچ ! كه البته باز هم بي ربط با تاريخ و آن آزمايش "ور" باستاني معروف نبود ( كه مهر ناز هم بدان اشاره كرد ) اين آزمايش ور را روحانيون زرتشتي پايه گذاري كردند و شكلش بدين ترتيب بود كه اگر متهم از شعله هاي آن جان سالم به در مي برد ، راستگو بود و از اتهام مبرا مي شد و اگر نه به مجازات عملش رسيده بود لابد ... من هنوز هم با اين موضوع كنار نيامدم كه آيا اين آتش هميشه معصوميت آدم ها را تشخيص مي داده ؟ البته گاهي هم به جاي آتش سرب داغ بر سينه متهم مي ريختند و تنش هيچ نمي سوخت و تاولي هم حتي نمي زد و چطور ؟ انگار عقل و انديشه قاعده مند امروزي ، مثل غل و زنجيري دست و پاي تفكر آدم را مي بندد و نمي گذارد پروازش بدهيم به نشدني ها و رمز ها و اسطوره ها و ... راستي اصلا افسانه ها واقعيت دارند يا فقط دستنوشته هاي بازمانده از خيالپردازي انسان باستان اند كه دست به دست به ما رسيده است و خيال مي كنيم واقعيت ديرينگي مان را به رخمان مي كشند ؟. به هر حال ظاهرا معروف ترين روحاني عصر ساساني ، آذر باد مهراسپندان هم از همين آزمايش ديرينه و عجيب ، جان به در برده و شهرتش را در واقع وامدار مهرباني آتش است . خوب است بدانيد بعد ها همين روحاني متهم كه سرب داغ بر سينه اش ريخته بودند ، به نامدار ترين روحاني سنت شكن زرتشتي تبديل شد و از يك متهم مذهبي به موبدي طراز اول بركشيدندش ( اين هم يك نمونه ديگر از بازي بي سر و ته تاريخ !) بگذريم . مهر ناز روايتگر خيلي خوبي بود و توانست برخي از لايه هاي پنهان شعر را بشكافد يا لااقل به تفكرمان بيندازد و نوعي تبادل انديشه ايجاد كند . البته من در تمام مدت با ترديد هاي دروني ام سرخوش بودم و پرسش ها را سبك و سنگين مي كردم و لذتي خواستني ، هر از گاه زير پوست خيالم مي دويد . لذت از پيدا كردن پاسخ چيستان هاي نهفته در تاريخ انديشه كه انگار شمه اي از آن هم در دل اين حكايت كاشته شده بود ! و بعد تر كه به خودت مي آمدي مي ديد نه اين معما انگار حل شدني نيست ... در اين ميان تعبير پيمان خيلي به دلم نشست آنجا كه به ماجراي طفلي رسيديم كه به آتش افكنده شد و در برابر بي تابي مادرش از شادماني رهايي دم زد و پيمان به اين طفل لقب پيامبر داد . ياد معصوميت افتادم و آزادي بي قيد و بندي كه در نهاد بچه ها مي جوشد و انگار موتور محركه است اغلب : يك زني با طفل آورد آن جهود / پيش آن بت و آتش اندر شعله بود / طفل ازو بستد در آتش درفكند / زن بترسيد و دل از ايمان بكند / خواست تا او سجده آرد پيش بت / بانگ زد آن طفل اني لم امت / اندر آ مادر اينجا من خوشم / گرچه در صورت ميان آتشم / چشم بندست آتش از بهر حجاب / رحمتست اين سر بر آورده ز جيب / اندر آ مادر ببين برهان حق / تا ببيني عشرت خاصان حق / اينجا ترديد كرديم كه آيا بچه در حال سوختن اينگونه سر خوش است يا واقعا شعله ها به سردي گراييده اند . اولي ارزش عشق را به نظر من بيشتر مي رساند و دومي بيشتر به معجزه مي ماند و بس . آيا منظور نظر مولوي دومين گزينه بوده است ؟ نميدانم ... مكالمه جهود با آتش هم چيزي را حل نمي كند : رو به آتش كرد شه كاي تند خو / آن جهان سوز طبيعي خوت كو / چون نمي سوزي چه شد خاصيتت / يا ز بخت ما دگر شد نيتت / مي نبخشايي تو بر آتش پرست / آنكه نپرستد ترا او چون برست / هرگز اي آتش تو صابر نيستي / چون نسوزي چيست قادر نيستي/ ... شاه خشمگين گمان مي كند همه چيز به ناتواني آتش در سوزاندن بند است و روي ديگر سكه را نمي بيند ، يعني قدرت عشق را شايد ! اما پاسخي كه آتش به شاه مي دهد نشان مي دهد كه عشق بالا تر از آن است كه آتش بتواند بسوزاندش . شايد هم عشق ققنوسي ست كه اگر خاكستر هم شود باز ققنوس ديگري مي پرورد ... : گفت آتش من همانم اي شمن / اندر آ تا ببيني تاب من / طبع من ديگر نگشت و عنصرم / تيغ حقم هم به دستوري برم / ... و اينجاست كه به آن نيروي ماورايي مي رسد . چيزي كه اراده همه چيز به او بر مي گردد و اين كمي به انديشه جبر نمي گرايد ؟ ( مي بينيد كه مدام لاي تناقض دارم دست و پا مي زنم ... ) : باد و خاك و آب و آتش بنده اند / با من و تو مرده با حق زنده اند / پيش حق آتش هميشه در قيام / همچو عاشق روز و شب پيچان مدام / سنگ بر آهن زني بيرون جهد / هم بامر حق قدم بيرون نهد ... سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك / تو به بالاتر نگر اي مرد نيك / كين سبب را آن سبب آورد پيش / بي سبب كي شد سبب هرگز ز خويش ... نميدانم خلاصه اين كه اين حكايت با رمز هاي نهفته در رگ و پي اش خيلي به دلم نشست ... آرامم كرد ... مشوشم كرد ... به فكرم فرو برد ... به شكم انداخت ... و خلاصه مرا با انباشتي از ترديد و پرسش تنها گذاشت . جبر گرايي چيز خوبي ست ؟ اراده آدم ها در اين منظومه كجا مي گنجد ؟ آيا اراده آدم ها هم در مسير همين جبر مي گنجد ؟ آيا عشق رنج را شادي مي بيند و انديشه راستين ، عذاب را عين خوشي مي پندارد يا واقعا اين طور است ؟ چرا عقل به امروزي رسيده است كه همه چيز را با موازين منطقي و تجربه شده سبك و سنگين مي كند ... ؟ اين يعني ما از جاده كمال و آرمان بيرون افتاده ايم و داريم بيراهه مي رويم ؟ يعني ما هيچ سهمي از اين كمال طلبي ايده ال نداريم يا دارم عجله مي كنم براي چنگ زدن بر اين ريسمان ؟! نمي دانم ... فكر مي كنم جواب سوالاتم فقط سكوت است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 11:32 توسط نسیم
|
|
||