|
|
|
|
|
مي خواهي به كجا برسي با مثنوي خواندن ؟ اين را از خودم مي پرسم ؛ شايد هم عمر بيست و چهار ساله ام باشد كه آمده نهيب بزند كه به كجاي زندگي داري آويزان مي شوي ؟ فكر كردي نمي دانم از خستگي خاطرات خاك خورده ات ، كه مثل زخم دهان باز مي كنند ، يا همان ترس لعنتي از ابهام آينده ات ، فرار كرده اي و آمده اي مقيم اين درگاه شده اي ؟ فكر مي كني چقدر ارزش دارد كارت با اين نيت ؟ آمده اي اينجا خستگي بتكاني و برهي از هزار اندوهي كه جانت را مي كاهد مدام و از هزار فكر و خيال كه مثل كلاف ، سر در گمت مي كنند ؟ آمده اي دامن مولانا را گرفته اي كه خلاصت كند از روزمرگي ؟ خلوص چه ؟ اين يك قلم را كه حتما بايد داشته باشي ... داري ؟ اولش مي ترسم و بعد مي بينم چيزهايي هست توي دوردست درونم كه دلم را قرص كند . من هر نيتي كه داشته باشم براي مثنوي خواندن ، اين را خوب مي دانم كه دلم اين جاست و اين از هر چيز ديگر مهم تر است . مي خواهم بگويم دلتان اگر اينجا باشد و گره بخورد به نويسنده اين كتاب ، نصف بيشتر راه را رفته ايد . در تمام اين روزهاي رفته در باد و عبور ، گره خوردن به مثنوي براي من مثل باز شدن يك روزنه بود . يك روزنه به سوي بي سوي افقي دور كه مي گردي و پيدايش نمي كني انگار ، مثل سراب ... اما اين يكي ديگر دروغكي نيست . خيلي وقت ها با خواندن و نوشتن سبك شدي ، عمق پيدا كردي ، اوج گرفتي ، و ديدي كه بال ها ، آرام آرام روي شانه هايت جوانه زده اند ؛ هرچند كه هرگز پرواز نكردي ! و اين يك فرصت ديگر است . اينجا كلاس هاي خسته كننده تصوف دكتر آزادگان نيست و آن دو واحدي كه بايد زوركي پاس مي كردي و از ترس استاد عنقت يكي دو صفحه اي ورق مي زدي و آخرش هم بيخود و بي جهت 18 گرفتي و خودت مي دانستي كه اين نمره مال تو نيست و مگر چقدر در اين بحر غوطه خورده اي و چقدر عرفان و تاريخ تصوف سرزمينت را مي شناسي ... و حالا مثنوي خواندن در حلقه جمعي كه يك يكشان را از ته دل دوست مي داري و اگر بد قولي كنند و گاه و بي گاه نيايند و جمعتان را كامل نكنند ، دلت مي خواهد باهاشان قهر كني از فرط دوست داشتن ، كلاس درس تازه اي ست . خيلي بهتر و پربار تر از كلاس درس هاي دانشگاه . بعد از مدت ها تورق كتاب هاي خاك خورده تاريخ و عرفان ، و بعد آن همه تلاشي كه چند وقت پيش كردي تا عين القضات را بشناسي و آدمي مثل عماد الدين نسيمي را از دل تاريخ بيرون بكشي و معرفي اش كني ، احساس مي كني اگر همه به اين جلسات مثنوي خواني دل بدهيم ، فايده اش خيلي بيشتر از همه اينها خواهد بود . فقط بايد بخواهي كه باشي و پيدا كني رمز ها و نماد ها را از اين كتاب كهنسال ، خوشحالم كه قبل از آن كه سن و سالي ازمان بگذرد به فكر باز خواني متون ارزشمند نويسندگان سرزمين خودمان افتاده ايم و اميدوارم اين راه پرسنگلاخ را با عشقي واقعي طي كنيم . نمي گويم و به سرانجام مطلوب و سرمنزل مقصود برسيم ، كه به بود و نبودش و يا توانايي رسيدن بهشان ، خيلي ايمانم محكم نيست . فقط خوب مي دانم كه همين كه اين راه را درست برويم ، پشت اين همه تنهايي و بحران و خستگي كه زمانه و روزگار بر نسل ما تحميل كرده است ، به هيچ چيز كه نرسيم به سر سوزني آرامش خواهيم رسيد . اين را مطمئنم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 15:18 توسط نسیم
|
|
||