|
|
|
|
|
در دانشکده ادبیات دانشکده فردوسی یک جلسه مثنوی خوانی به همت اساتید برگزار می شود،من و مینا برای اولین بار در آن شرکت کردیم.دفتر دوم را می خواندند... دلم نمی خواهد نام هیچکدام از اساتید حاضر در آن جلسه را بیاورم.فضای خاصی آنجا بود،فضای سنگین و خفه کننده تلاش مداوم برای به رخ کشیدن فضایل و تحت تاثیر قرار دادن بقیه...در طول مدتی که آنجا نشستیم و به سخنن این اساتید فن گوش دادیم،حتی نامی هم از مفسران بزرگ مثنوی برده نشد.انگار که اصلا آدمهایی بنام زرین کوب و سروش و فروزانفر و جعفری و ...وجود ندارند.هر چه گفته می شد،نظر من و برداشت من و مطالعه من بود.و بحثهای یکنواخت و خسته کننده ادبی،که به نظر من مقصود مولانا از فلان کلمه فلان است و بهمان... نمی خواهم اهمیت بحثهای فنی را زیر سوال ببرم فقط می توانم در یک جمله ساده بگویم که احساس نمی کردم دارم به عمق مثنوی راه می برم،آن زاویه دید من را ارضا نمی کرد.یک لحظه حس کردم کسی باید مثنوی درس بدهد که خودش اهل عمل باشد،احساس کردم حرفهای مولانا از لفاظی و فلسفه بافی عالمان دور و به چیز دیگری نزدیک است...حس کردم راه خوبی نیست برای شناختن مثنوی،سر کلاس چنان کسانی نشستن.اما موافقم که از هیچ بهتر است،خیلی بهتر. وقتی به کسی می گویم که با دوستانم جلسه مثنوی خوانی برگزار می کنیم،بلافاصله می پرسند استاد کیست؟ راستش فاصله کوچکی میان جلسه خودمان و آنچنان جلساتی احساس می کنم،حتی جلساتی مثل جلسات دکتر سروش.فاصله کوچکی که به من امید می دهد و مایه نشاط بسیاری از لحظات اندوهبار است...همین که هیچ کس استاد و عالم کل نیست،همین که مدام روی حرف هم حرف می زنیم،همین که هم را محاکمه می کنیم و می بخشیم،همین که هر بیت که خوانده می شود دنیایی نگاه و فکر و عمق و اندیشه به همراه می آورد،همین که هر از گاهی برای بهبود فضای جلسه همه چیز را می شکنیم و از نو می سازیم... همین که درک ما مبتنی بر تجربه های شخصی است...همین که جلوه رفیق اعلی را که برای هر کسی منحصر بفرد است با هم تقسیم می کنیم و یاد گرفته ایم که هیچ عکسی به پای صاحبش نمی رسد به نظر من موجب آن فاصله طلایی است... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 15:15 توسط حسینای گم گشته
|
|
||