|
|
|
|
|
زیاد سر می زنم به این وبلاگ دوست داشتنی آروم ... اما سوت و کوره مثل همیشه چی می گن ؟ انگار خاک مرده توش پاشیدن ... و چقدر دلگیر و تلخ . شاید هم این جور نباشد و حس من این بار هم بی خود و بی جهت خودش را انداخته وسط ... به هر حال لای وبگردی های هر از گاهی چشمم به چند تایی مطلب تازه و اندکی به درد بخور افتاد که گفتم دریغ نکنم از نگاه مشتاق شما ( شاید البته مشتاق ... الله اعلم ! این را تاریخی ها ورد زبانشان کرده اند . مرده ریگ کاتبان و مورخان پیشین است که آخر هر حادثه ای به جای تحلیل منطقی و درست و حسابی ماجرا فقط با گفتن همین یک جمله کوتاه و مختصر همه چیز را به الله و اعلمیتش حواله می دادند و والسلام ) به هر حال لابد درباره فراگیر شدن و محبوبیت اشعار مولانای عزیزمان در جهان و به ویژه امریکا چیز هایی شنیده اید . اینجا می توانید اطلاعات بیشتری به دست بیاورید .
مطلب دیگر بر می گردد به ارتباط میان مولوی و قصه گویی ...لابد خوب می دانید که داستانهاي ديگران بهانهاي خوبي براي مولوي بود كه مضاميني كه ميخواهد بگويد را در قالب آنها بگنجاند. براي او اين داستانها ظرف بودند،ولي او به مظروف نظر داشت.اينجادر همين زمنيه چيز هاي ديگري هم آمده است . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 21:31 توسط نسیم
|
|
||
|
|
|
|
|
حكايت اين هفته مثنوي را مهر ناز برايمان روايت كرد . حكايتي تلخ و شيرين و بازتاب تكرار تاريخ ؛ كه مرا ياد پيكره لرزان تاريخي انداخت كه شاهان و قدرت مدارانش مي كوشيدند انديشه و اعتقاد زيردستانشان را به شكل هاي گونه گون به زير سلطه خودشان بكشانند . همان چيزي كه هميشه تن آدم را مي لرزاند و حسرتي تاريخي توي دل آدم مي كارد و آن پرسش بي پاسخ را باز مي آفريند كه آيا قدرت مجوز موجهي بوده است براي خود مداري و يكه تازي در عرصه انديشه و اعتقاد و دين و مذهب ؟ يعني بايد اين قدرت لعنتي هميشه با آن آزادي خواستني انساني (كه خيال مي كنم در كنه آفرينش نهفته بوده است ،) مي جنگيده ؟ البته اين فقط يك منظر از اين ماجرا بود ، سوي ديگر حكايت ، داستان سياووش را زنده مي كرد و آن اسطوره افسانه وار گلستان شدن آتش در برابر بيگناه ا كه مي رهاندش از خاكستر شدن به خاطر هيچ و پوچ ! كه البته باز هم بي ربط با تاريخ و آن آزمايش "ور" باستاني معروف نبود ( كه مهر ناز هم بدان اشاره كرد ) اين آزمايش ور را روحانيون زرتشتي پايه گذاري كردند و شكلش بدين ترتيب بود كه اگر متهم از شعله هاي آن جان سالم به در مي برد ، راستگو بود و از اتهام مبرا مي شد و اگر نه به مجازات عملش رسيده بود لابد ... من هنوز هم با اين موضوع كنار نيامدم كه آيا اين آتش هميشه معصوميت آدم ها را تشخيص مي داده ؟ البته گاهي هم به جاي آتش سرب داغ بر سينه متهم مي ريختند و تنش هيچ نمي سوخت و تاولي هم حتي نمي زد و چطور ؟ انگار عقل و انديشه قاعده مند امروزي ، مثل غل و زنجيري دست و پاي تفكر آدم را مي بندد و نمي گذارد پروازش بدهيم به نشدني ها و رمز ها و اسطوره ها و ... راستي اصلا افسانه ها واقعيت دارند يا فقط دستنوشته هاي بازمانده از خيالپردازي انسان باستان اند كه دست به دست به ما رسيده است و خيال مي كنيم واقعيت ديرينگي مان را به رخمان مي كشند ؟. به هر حال ظاهرا معروف ترين روحاني عصر ساساني ، آذر باد مهراسپندان هم از همين آزمايش ديرينه و عجيب ، جان به در برده و شهرتش را در واقع وامدار مهرباني آتش است . خوب است بدانيد بعد ها همين روحاني متهم كه سرب داغ بر سينه اش ريخته بودند ، به نامدار ترين روحاني سنت شكن زرتشتي تبديل شد و از يك متهم مذهبي به موبدي طراز اول بركشيدندش ( اين هم يك نمونه ديگر از بازي بي سر و ته تاريخ !) بگذريم . مهر ناز روايتگر خيلي خوبي بود و توانست برخي از لايه هاي پنهان شعر را بشكافد يا لااقل به تفكرمان بيندازد و نوعي تبادل انديشه ايجاد كند . البته من در تمام مدت با ترديد هاي دروني ام سرخوش بودم و پرسش ها را سبك و سنگين مي كردم و لذتي خواستني ، هر از گاه زير پوست خيالم مي دويد . لذت از پيدا كردن پاسخ چيستان هاي نهفته در تاريخ انديشه كه انگار شمه اي از آن هم در دل اين حكايت كاشته شده بود ! و بعد تر كه به خودت مي آمدي مي ديد نه اين معما انگار حل شدني نيست ... در اين ميان تعبير پيمان خيلي به دلم نشست آنجا كه به ماجراي طفلي رسيديم كه به آتش افكنده شد و در برابر بي تابي مادرش از شادماني رهايي دم زد و پيمان به اين طفل لقب پيامبر داد . ياد معصوميت افتادم و آزادي بي قيد و بندي كه در نهاد بچه ها مي جوشد و انگار موتور محركه است اغلب : يك زني با طفل آورد آن جهود / پيش آن بت و آتش اندر شعله بود / طفل ازو بستد در آتش درفكند / زن بترسيد و دل از ايمان بكند / خواست تا او سجده آرد پيش بت / بانگ زد آن طفل اني لم امت / اندر آ مادر اينجا من خوشم / گرچه در صورت ميان آتشم / چشم بندست آتش از بهر حجاب / رحمتست اين سر بر آورده ز جيب / اندر آ مادر ببين برهان حق / تا ببيني عشرت خاصان حق / اينجا ترديد كرديم كه آيا بچه در حال سوختن اينگونه سر خوش است يا واقعا شعله ها به سردي گراييده اند . اولي ارزش عشق را به نظر من بيشتر مي رساند و دومي بيشتر به معجزه مي ماند و بس . آيا منظور نظر مولوي دومين گزينه بوده است ؟ نميدانم ... مكالمه جهود با آتش هم چيزي را حل نمي كند : رو به آتش كرد شه كاي تند خو / آن جهان سوز طبيعي خوت كو / چون نمي سوزي چه شد خاصيتت / يا ز بخت ما دگر شد نيتت / مي نبخشايي تو بر آتش پرست / آنكه نپرستد ترا او چون برست / هرگز اي آتش تو صابر نيستي / چون نسوزي چيست قادر نيستي/ ... شاه خشمگين گمان مي كند همه چيز به ناتواني آتش در سوزاندن بند است و روي ديگر سكه را نمي بيند ، يعني قدرت عشق را شايد ! اما پاسخي كه آتش به شاه مي دهد نشان مي دهد كه عشق بالا تر از آن است كه آتش بتواند بسوزاندش . شايد هم عشق ققنوسي ست كه اگر خاكستر هم شود باز ققنوس ديگري مي پرورد ... : گفت آتش من همانم اي شمن / اندر آ تا ببيني تاب من / طبع من ديگر نگشت و عنصرم / تيغ حقم هم به دستوري برم / ... و اينجاست كه به آن نيروي ماورايي مي رسد . چيزي كه اراده همه چيز به او بر مي گردد و اين كمي به انديشه جبر نمي گرايد ؟ ( مي بينيد كه مدام لاي تناقض دارم دست و پا مي زنم ... ) : باد و خاك و آب و آتش بنده اند / با من و تو مرده با حق زنده اند / پيش حق آتش هميشه در قيام / همچو عاشق روز و شب پيچان مدام / سنگ بر آهن زني بيرون جهد / هم بامر حق قدم بيرون نهد ... سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك / تو به بالاتر نگر اي مرد نيك / كين سبب را آن سبب آورد پيش / بي سبب كي شد سبب هرگز ز خويش ... نميدانم خلاصه اين كه اين حكايت با رمز هاي نهفته در رگ و پي اش خيلي به دلم نشست ... آرامم كرد ... مشوشم كرد ... به فكرم فرو برد ... به شكم انداخت ... و خلاصه مرا با انباشتي از ترديد و پرسش تنها گذاشت . جبر گرايي چيز خوبي ست ؟ اراده آدم ها در اين منظومه كجا مي گنجد ؟ آيا اراده آدم ها هم در مسير همين جبر مي گنجد ؟ آيا عشق رنج را شادي مي بيند و انديشه راستين ، عذاب را عين خوشي مي پندارد يا واقعا اين طور است ؟ چرا عقل به امروزي رسيده است كه همه چيز را با موازين منطقي و تجربه شده سبك و سنگين مي كند ... ؟ اين يعني ما از جاده كمال و آرمان بيرون افتاده ايم و داريم بيراهه مي رويم ؟ يعني ما هيچ سهمي از اين كمال طلبي ايده ال نداريم يا دارم عجله مي كنم براي چنگ زدن بر اين ريسمان ؟! نمي دانم ... فكر مي كنم جواب سوالاتم فقط سكوت است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 11:32 توسط نسیم
|
|
||
|
|
|
|
|
مولانا روز ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري (سي ام سپتامبر 1207 ميلادي) در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد بود. بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظي بود خوش بيان و خطيب، جلال الدين محمد (مولانا) به روايتي 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه يا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترك گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نيشابور رسيدند شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء الدين آمد. كتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندي بهاء الدين ولد و خاندانش به شهر قونيه كوچ كردند و دراين شهر كه در آن زمان جزء ولايت روم شرقي بود اقامت گزيدند. عبدالرحمن جامي مينويسد: « بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوران ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد. بهاء الدين در سخن گفتن و انديشيدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و يا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوي خود را در جلسات متوالي به مريد خود حسام الدين چلبي ديکته مي کرد. اين مثنوي مسلماً نه معاني قرآني يا تجلي عالم بالا، بلکه صرفاً مفاهيمي به شمار ميرفت که به او الهام مي شد. پس از وفات وي، مولانا جلال الدين محمد كه در اين هنگام 24 ساله بود به وصيت پدر يا به خواهش مريدان بر جاي پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تزكيه را رونق داد. آشنايي با شمس تبريزي: زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي دگرگون گشت، شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد، معروف به شمس تبريز شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود. او در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدين سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعي از ياران به جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني و عذرخواهي مردم را از رفتار خود با او بيان داشت. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت. اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه گريخت. شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد. مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد و متعبد بود و به ارشاد طالبان و توضيح اصول و فروع دين مبين مشغول. ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ و سخنراني را ترك گفت و در جمله صوفيان صافي و اخوان صفا درآمد و به شعر و شاعري پرداخت و اين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت. شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت. مولانا باز در پي او روان شد و كوي به كوي، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. بيشترين غزليات آتشين سوزناك ديوان شمس دست آورد همين لحظات است: عجب آن دلــبر زيــبا كجــا شــد؟ عجب آن سرو خوش بال كجا شد؟ ميان ما چــو شمــعي نــور مــيداد كجا شد اي عجب بي ما كجا شد؟ بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران كه آن هــمراه جــان افزا كجا شد؟ چو ديــوانه همي گردم به صحـرا كه آهــو اندرين صحرا كجــا شد؟ دو چشم من چو جيحون شد ز گريه كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟ به هر تقدير شمس تبريزي كه مولانا با عشق سوزان او را مي پرستيد با غيبت ناگهاني خود، مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان مي گويد: زاهـــد بود تـــرانه گويـــم كردي سر دفتر بزم و باده جويم كردي سجـــاده نشين با وقـــاري بـــودم بــازيچه كودكـــان كويــم كـردي روز يكشنبه پنجم جمادي آلاخر سال 672 هـ.ق مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و كلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ وي زاري و شيون كردند. جسم پاكش در مقبره خانوادگي در كنار پدر در خاك آرميد، بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد. آثار مولانا: مثنوي معنوي، غزليات شمس تبريزي، رباعيات، فيه مافيه، مكاتيب، مجالس سبعه و ... منابع: ـ زندگينامه شاعران ايران به كوشش ليلا صوفي/ 1379 ـ مثنوي/ جلد اول/ به كوشش دكتر محمد استعلامي استاد زبان و ادب فارسي/ 1372 به روايت از سايت موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 17:4 توسط علی آرام
|
|
||