تبليغاتX
سر نی از ناله من دور نیست

اینطور گزارش نویسی درباره جلسه مثنوی خوانی که با آب و تاب فراوان بحث های بسیار خوبی در آن در می گیرد براستی که ظلم است اما ننوشتن درباره آن بدتر است. به هر حال تا سرو سامان گرفتن به این گزارش ها که فکر هایی برای آن شده است٬ این گزارش های دست و پا شکسته را پذیرا باشید:

تاریخ جلسه: جمعه  ۲۱/۰۷/۸۵

حاضرین: مهرناز-مریم-نسیم-فاطمه-آنیتا-فضه-پیمان-مصطفی-محسن و بهزاد
غایبین: علی

موضوع: داستان پیر چنگی
ارائه کننده: بهزاد
محور اساسی بحث از مصرعی شروع شد که مولانا درباره جن و پری گفته بود. این نقطه شروع به بحثی جدلی (البته اگر بتوان گفت جدلی) میان فضه و آنیتا انجامید که همه استفاده کردیم. قرار شد درباره فیزیک جدید که آنیتا مبنای بحث هایش را بیشتر روی آن قرار می دهد بیشتر مطالعه کنیم. میان بقیه بچه ها هم بحث در گرفت که من به علت ضعف حافظه از آنها می گذرم. پیشنهاد شد از وجود پدر فضه در باره آموزش فلسفه سود ببریم. راستی صبحانه خوری را هم دریابید ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 20:0  توسط گروه دوستان  | 

عجب تیتری ! به هر حال جمعه هفته پیش ۰۷/۰۷/۸۵ جلسه مثنوی خوانی بعد از یک تاخیر ناخواسته به خوبی و خوشی برگزار شد. نوبت من فرا رسید و من هم با استفاده از کتاب کریم زمانی  و با کمک بچه ها تفسیر ماشاءالله کان را خواندم  و تمام کردم. بحث های خوبی درگرفت بیشتر درباره منطق فازی ! این منطق فازی از آن مباحثی است که ظاهرا در اکثر علوم کاربرد دارد . البته من این را تا قبل از روز جمعه نمی دانستم ! مبحث جالبی است در فیزیک در باره انقطاع و گسست بین صفر و یک  که می تواند در فلسفه هم کاربرد داشته باشد . درباره مبحث جدید دیگری در فیزیک و ارتباط آن با فلسفه هم صحبت شد. در مجموع چیزی های تازه ای یادگرفتم. البته برخی عناصر معلوم الحال هم در این روز به جای آنکه به جمع ما بپیوندند به کوه پیمایی پرداختند که به قول شخص ظریفی باید به دنبال انگیزه ها گشت.

پ.ن: این هم یک ویژه نامه پر و پیمون درباره گرامیداشت مولانا.  

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 7:12  توسط گروه دوستان  | 

هشتصدمين سال تولد مولانا و سال 2007 فرا می‌رسد و در ايران و ساير كشورهای جهان، برنامه‌های مختلفی برای بزرگداشت مولانا اجرا می‌شود.شهركتاب مجموعه‌ درس‌گفتارهايي درباره مولوی و آثارش تدارك ديده است بقیه مطلب را در وبلاگ خبری شهر کتاب بخوانید 

پ.ن: راستی پیشنهاد شده است تا جلسه هفته آینده در خانه مصطفی برگزار شود. لطفا زودتر تکلیف ماجرا را روشن کنید و قرار و مدار بگذارید. ایمیل بزنید به گروه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 21:39  توسط گروه دوستان  | 

خودمانیم٬ جلسه مثنوی خوانی روز جمعه در ساعت ۱۰ صبح در منزل ما تشکیل شد و به خاطر نیامدن ناگهانی مریم که قرار بود ماجرای طوطی و بازرگان را پی گیرد به یک جلسه نیمه ادبی نیمه تخصصی نیمه خودمانی و خیلی نیمه های دیگر تبدیل شد. درباره رمان نویسی در ایران صحبت کردیم و همه چیز از وبلاگ محسن شروع شد که غم زده و تاریک می نویسد. بعد بحث از حوزه داستان نویسی و رمان سر برآورد و نزدیک به دو ساعت طول کشید. بحث خوبی بود٬ تبادل نظر  خوبی هم بود. از فکر هم آگاه شدیم و فکر می کنم اطلاعات خوبی به دست آوردم. توقع نداشته باشید که بتوانم بحث روز جمعه را جمعبندی کنم و اینجا بیاورم. ناسلامتی اینجا پایگاه مثنوی خوانی است. انشاءالله مریم جلسه بعد دو تا یکی می کند و بحث این طوطی سرگردان را پایان می دهد والا معلوم نیست به چه حوزه های دیگری سرک بکشیم و اظهار فضل نمائیم.

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 17:35  توسط گروه دوستان  | 

گزارش جلسه جمعه مورخ 09/04/85

زمان: 10 صبح  الي 12:30

مكان: منزل نسيم و بهزاد

 

حاضرين: نسيم-مهرناز-مريم-فاطمه-محسن-پيمان و بهزاد

غايبين:فضه و مصطفي

 

موضوع جلسه:

ادامه داستان طوطي و بازرگان [از تفسير قول فريد الدين عطار.....تا ابتداي بازگفتن بازرگان با طوطي... ابيات 1606 الي 1652طبق نسخه قونيه به تصحيح دكتر سروش]

 

ارائه كننده:

مريم

 

متن گزارش:

1-     ابتدا مريم با استفاده از كتاب آيين هندو و عرفان اسلامي نوشته داريوش شايگان درباره موضوع فنا صحبت كرد و فنا را بعد از مراحل محو و طمس در سومين و بالاترين مرحله عرفاني قرار داد. فنا يعني عارف در زنده بودن مي ميرد. (البته زياد بود من كوتاهش كردم)

2-     بعد مريم وارد تفسير و توضيح قسمت از تفسير قول فريد الدين عطار شد كه مبحثي است درباره آداب عرفان و ترك لذات  و به طور كلي  درباره تفاوت هاي ميان انسان كامل و انسان طالب سخن مي گويد. مولوي در اين مبحث انسان طالب را به كوشش در وادي عرفان فرا مي خواند و او را از انجام افعال انسان كامل تا قبل از رسيدن به تكامل نهي مي كند. در اينجا مريم با استفاده از تفسير فروزانفر به فرقه هاي مختلف صوفيانه كه انسان كامل را تعريف كرده اند پرداخت و به فرقه اباحيه كه انسان كامل را بري از انجام تكاليف عبادي و شرعي مي دانند اشاره كرد. [پيمان در اين قسمت بحث تاريخي فرقه اسماعيليه را به عنوان شاهدي براي فرقه اباحيه مطرح كرد كه در برخي زمان ها به اباحيگري روي مي آورده اند. ]

3-     بر سر تفسير مصرع دوم بيت هر چه گيرد علتي علت شود/كفر گيرد كاملي ملت شود بحث مفصلي درگرفت ميان محسن و پيمان. پيمان اعتقاد داشت كه وحي به انسان كامل ابلاغ مي شود و اين رفتار انسان كامل است كه مسير دين را تعيين مي كند. در اينجا موضع وحي و نزول آن به تفصيل مورد بحث ميان بچه ها قرار گرفت. محسن در دنباله اين قضيه اعتقاد داشت كه لغزش در يك محدوده فكري انسان را از آن محدوده خارج نمي كند . براي مثال : اگر كسي بگويد به خدا اعتقاد ندارم چون از خدا سخني به ميان آورده و وجود او را به رسميت شناخته پس حرجي به او نيست كه خدا را قبول نداشته باشد. پيمان  و بهزاد،  محسن را به خاطر اين مسئله به چالش كشيدند. محسن معتقد بود كه شباهت يك انسان پوچ گرا به يك انسان عارف بسيار بالاست چون هر دو به سرگشتگي رسيده اند. مهر ناز اعتقاد داشت اگرچه ممكن است شباهت هايي وجود داشته باشد اما عارف داراي آرامشي است كه مطمئناً يك پوچ گرا ندارد. 

4-     مريم سپس وارد تفسير و توضيح تعظيم ساحران مر موسي را.....اول تو اندازي عصا شد. در اينجا مولانا به شكلي بسيار جاب و البته غير قراني علت حفظ دين ساحران حفظ ادب در برابر موسي و تعارف اوليه اي مي داند كه به موسي كردند. قطع شدن پاها و دست هايشان را هم به دليل مري [ستيزه] كردن با موسي مي داند. در ادامه تاكيد مولوي بر شنيدن مريد در برابر مراد بحث جدلي ديگري را به ميان انداخت كه به هر حال جمع شد.  بحث را محسن با اين سوال آغاز كرد كه مگر مي شود تنها گوش داد و هيچ نگفت ؟ پس تكليف خلاقيت انسان چه مي شود؟ پيمان اعتقاد داشت در وادي عرفان بحث از خلاقيت مطرح نيست. مريد بايد چند وقتي را به مراد گوش بسپارد همچنانكه مولانا گفته كه نوزاد تا مدتي خاموش است  و با استفاده از قوه شنيداري قادر به سخن گفتن مي شود. مهر ناز موضوع شنيدن را از منظر روان شناسي جديد بررسي كوتاهي كرد و گفت در بحث زبان آموزي كودكان دو عقيده مطرح است: عده اي اعتقاد به شنيدن دارند و عده اي مانند نوام چامسكي ، قوه  سخن گويي را نوعي فعاليت ذهني مستقل مي دانند. پيمان در پاسخ به نظر چامسكي اعتقاد داشت اين نظر درست است. اما اين به يك قدم عقب تر مربوط است. مهم قوه سخن گفتن است و اينكه يك انسان با آن قوه در جامعه تمرين مي كند مي شنود و سپس به زبان مردم آن جامعه صحبت مي كند. محسن اما بر بحث خود اصرار كرد كه گوش كردن خلاقيت را از ميان مي برد. پيمان اعتقاد داشت بايد گوش كرد چون ممكن است حرفي را كه مي خواهي بزني گفته شود.مثل [حضرت] محمد كه خدا به او مي گويد تا گوش كند و به اين ترتيب در سطح بالاتري از انسان هاي هم عصرش قرار مي گيرد. بهزاد هم اعتقاد داشت كه نگاه محسن به مسائل امروزي است. در چارچوب عرفاني  و بر طبق آداب عرفاني مريد بايد تا مدتي  و نه براي هميشه بشنود اما نگاه محسن امروزي است و فكر مي كند كه اين كار خلاقيت را مي كشد. محسن البته مثال مولوي در تشبيه مريد به نوزاد زبان نگشوده را هم زير سوال برد چون به اعتقاد او نوزاد نمي تواند سخن بگويد پس اينكه مي گويند گوش كند بايد گوش كند چون كار ديگري از او بر نمي آيد. بهزاد معتقد بود مريد تازه كار هم چيزي در وادي عرفان نمي تواند بگويد پس بهتر است خاموش باشد.

5-     در ادامه اين قسمت  و با تاكيد مولوي بر لقمه حلال اين بحث به صورت امروزي تر ميان بچه ها رد و بدل شد. عده اي به لقمه حلال اعتقاد داشتند و عده اي هم علي رغم ظاهر منطقي آن دو دل بودند و برخي مثل محسن مخالف بودند. محسن اعتقاد داشت معيار تعيين حرام و حلال چيست آن هم در جامعه پيچيده امروز ؟ اين سوال واقعا جوابي نداشت ! اما به اتفاق اين پذيرفته شد يا من فكر مي كنم پذيرفته شد كه لقمه حرام وضع طبيعي خود را بر انسان حتي به صورت نا آگاهانه خواهد گذاشت مثل سم كه ممكن است كسي به صورت نا آگاهانه  بخورد اما مسموم مي شود.

 

برنامه آينده :

 زمان  و مكان اطلاع داده مي شود. مريم قرار است داستان طوطي و بازرگان را پي بگيرد.        

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 22:30  توسط گروه دوستان  | 

علی زحمت کشید و این وبلاگ را راه انداخت اما به حال خودش رها شد.  حیفم آمد حالا که او در سفر است و دسترسی هم به بچه ها ندارد و از سویی درباره جلسات هم اطلاع رسانی خوبی نمی شود٬ این وبلاگ هر چند وقت یکبار به روز نشود. از جمع مستان هم می خواهم که کمک کنند تا وبلاگ بهتر شود. در قدم اول تصمیم گرفته ام که بعد از هر جلسه گزارشی خلاصه از آن در وبلاگ گذاشته شود و برنامه جلسه بعد هم به اختصار بیاید. فکر می کنم اگر اخبار و عکسی هم از این طرف و آن طرف گیر بیاورید و برایم بفرستید ٬ وبلاگ بر و رویی خواهد گرفت.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 9:18  توسط گروه دوستان  | 

زیاد سر می زنم به این وبلاگ دوست داشتنی آروم ... اما سوت و کوره مثل همیشه چی می گن ؟ انگار خاک مرده توش پاشیدن ... و چقدر دلگیر و تلخ . شاید هم این جور نباشد و حس من این بار هم بی خود و بی جهت خودش را انداخته وسط ... به هر حال لای وبگردی های هر از گاهی چشمم به چند تایی مطلب تازه و اندکی به درد بخور افتاد که گفتم دریغ نکنم از نگاه مشتاق شما ( شاید البته مشتاق ... الله اعلم ! این را تاریخی ها ورد زبانشان کرده اند . مرده ریگ کاتبان و مورخان پیشین است که آخر هر حادثه ای به جای تحلیل منطقی و درست و حسابی ماجرا فقط با گفتن همین یک جمله کوتاه و مختصر همه چیز را به الله و اعلمیتش حواله می دادند و والسلام ) به هر حال لابد درباره فراگیر شدن و محبوبیت اشعار مولانای عزیزمان در جهان و به ویژه امریکا چیز هایی شنیده اید . اینجا می توانید اطلاعات بیشتری به دست بیاورید .

مطلب دیگر بر می گردد به ارتباط میان مولوی و قصه گویی ...لابد خوب می دانید که داستان‌هاي ديگران بهانه‌اي خوبي براي مولوي بود كه مضاميني كه مي‌خواهد بگويد را در قالب آنها بگنجاند. براي او اين داستان‌ها ظرف بودند،ولي او به مظروف نظر داشت.اينجادر همين زمنيه چيز هاي ديگري هم آمده است .
مجالي اگر دست داد سري بزنيد به اين وبلاگ نوپا و كم كم از نوپايي بيش از حد درش بياوريد . لابلاي وبگردي هايتان ما را هم بي نصيب نگذاريد از اطلاعات تازه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 21:31  توسط نسیم  | 

حكايت اين هفته مثنوي را مهر ناز برايمان روايت كرد . حكايتي  تلخ و شيرين و بازتاب تكرار تاريخ ؛ كه مرا ياد پيكره لرزان تاريخي انداخت كه شاهان و قدرت مدارانش مي كوشيدند انديشه و اعتقاد زيردستانشان را به شكل هاي گونه گون به زير سلطه خودشان بكشانند . همان چيزي كه هميشه تن آدم را مي لرزاند و حسرتي تاريخي توي دل آدم مي كارد و آن پرسش بي پاسخ را باز مي آفريند كه آيا قدرت مجوز موجهي بوده است براي خود مداري و يكه تازي در عرصه انديشه و اعتقاد و دين و مذهب ؟ يعني بايد اين قدرت لعنتي هميشه با آن آزادي خواستني انساني (كه خيال مي كنم در كنه آفرينش نهفته بوده است ،) مي جنگيده ؟  البته اين فقط يك منظر از اين ماجرا بود ، سوي ديگر حكايت ، داستان سياووش را زنده مي كرد و آن اسطوره افسانه وار  گلستان شدن آتش در برابر بيگناه ا كه مي رهاندش از خاكستر شدن به خاطر هيچ و پوچ !  كه البته باز هم بي ربط با تاريخ و آن آزمايش "ور" باستاني معروف نبود ( كه مهر ناز هم بدان اشاره كرد ) اين آزمايش ور را روحانيون زرتشتي پايه گذاري كردند و شكلش بدين ترتيب بود كه اگر متهم از شعله هاي آن جان سالم به در مي برد ، راستگو بود و از اتهام مبرا مي شد و اگر نه به مجازات عملش رسيده بود لابد ... من هنوز هم با اين موضوع كنار نيامدم كه آيا اين آتش هميشه معصوميت آدم ها را تشخيص مي داده ؟ البته گاهي هم به جاي آتش سرب داغ بر سينه متهم مي ريختند و تنش هيچ نمي سوخت و تاولي هم حتي نمي زد و چطور ؟ انگار عقل و انديشه قاعده مند امروزي ، مثل غل و زنجيري دست و پاي تفكر آدم را مي بندد و نمي گذارد پروازش بدهيم به نشدني ها و رمز ها و اسطوره ها و ... راستي اصلا افسانه ها واقعيت دارند يا فقط دستنوشته هاي بازمانده از خيالپردازي انسان باستان اند كه دست به دست به ما رسيده است و خيال مي كنيم واقعيت ديرينگي مان را به رخمان مي كشند  ؟. به هر حال   ظاهرا معروف ترين روحاني عصر ساساني ، آذر باد مهراسپندان هم از همين آزمايش ديرينه و عجيب ، جان به در برده و شهرتش را در واقع وامدار مهرباني آتش است . خوب است بدانيد  بعد ها همين روحاني متهم كه سرب داغ بر سينه اش ريخته بودند ، به نامدار ترين روحاني سنت شكن زرتشتي تبديل شد و از يك متهم مذهبي به موبدي طراز اول بركشيدندش ( اين هم يك نمونه ديگر از بازي بي سر و ته تاريخ !)  بگذريم . مهر ناز روايتگر خيلي خوبي بود و توانست برخي از لايه هاي پنهان شعر را بشكافد يا لااقل به تفكرمان بيندازد و نوعي تبادل انديشه ايجاد كند . البته من در تمام مدت با ترديد هاي دروني ام سرخوش بودم و پرسش ها را سبك و سنگين مي كردم و لذتي خواستني ، هر از گاه زير پوست خيالم مي دويد . لذت از پيدا كردن پاسخ چيستان هاي نهفته در تاريخ  انديشه كه انگار شمه اي از آن هم در دل اين حكايت كاشته شده بود ! و بعد تر كه به خودت مي آمدي مي ديد نه اين معما انگار حل شدني نيست ...  در اين ميان تعبير پيمان خيلي به دلم نشست آنجا كه به ماجراي طفلي رسيديم كه به آتش افكنده شد و در برابر بي تابي مادرش از شادماني رهايي دم زد و پيمان به اين طفل لقب پيامبر داد . ياد معصوميت افتادم و آزادي بي قيد و بندي كه در نهاد بچه ها مي جوشد و انگار موتور محركه  است اغلب :
يك زني با طفل آورد آن جهود / پيش آن بت و آتش اندر شعله بود / طفل ازو بستد در آتش درفكند / زن بترسيد و دل از ايمان بكند / خواست تا او سجده آرد پيش بت / بانگ زد آن طفل اني لم امت / اندر آ مادر اينجا من خوشم / گرچه در صورت ميان آتشم / چشم بندست آتش از بهر حجاب / رحمتست اين سر بر آورده ز جيب / اندر آ مادر ببين برهان حق / تا ببيني عشرت خاصان حق /
اينجا ترديد كرديم كه آيا بچه در حال سوختن اينگونه سر خوش است يا واقعا شعله ها به سردي گراييده اند . اولي ارزش عشق را به نظر من بيشتر مي رساند و دومي بيشتر به معجزه مي ماند و بس . آيا منظور نظر مولوي دومين گزينه بوده است ؟ نميدانم ... مكالمه جهود با آتش هم چيزي را حل نمي كند : رو به آتش كرد شه كاي تند خو / آن جهان سوز طبيعي خوت كو / چون نمي سوزي چه شد خاصيتت / يا ز بخت ما دگر شد نيتت / مي نبخشايي تو بر آتش پرست / آنكه نپرستد ترا او چون برست / هرگز اي آتش تو صابر نيستي / چون نسوزي چيست قادر نيستي/ ... شاه خشمگين گمان مي كند همه چيز به ناتواني آتش در سوزاندن بند است و روي ديگر سكه را نمي بيند ، يعني قدرت عشق را شايد ! اما پاسخي كه آتش به شاه مي دهد نشان مي دهد كه عشق بالا تر از آن است كه آتش بتواند بسوزاندش . شايد هم عشق ققنوسي ست كه اگر خاكستر هم شود باز ققنوس ديگري مي پرورد ... : گفت آتش من همانم اي شمن / اندر آ تا ببيني تاب من / طبع من ديگر نگشت و عنصرم / تيغ حقم هم به دستوري برم / ... و اينجاست كه به آن نيروي ماورايي مي رسد . چيزي كه اراده همه چيز به او بر مي گردد و اين كمي به انديشه جبر نمي گرايد ؟ ( مي بينيد كه مدام لاي تناقض دارم دست و پا مي زنم ... ) : باد و خاك و آب و آتش بنده اند / با من و تو مرده با حق زنده اند / پيش حق آتش هميشه در قيام / همچو عاشق روز و شب پيچان مدام / سنگ بر آهن زني بيرون جهد / هم بامر حق قدم بيرون نهد ... سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك / تو به بالاتر نگر اي مرد نيك / كين سبب را آن سبب آورد پيش / بي سبب كي شد سبب هرگز ز خويش ...
نميدانم خلاصه اين كه اين حكايت با رمز هاي نهفته در رگ و پي اش خيلي به دلم نشست ... آرامم كرد ... مشوشم كرد ... به فكرم فرو برد ... به شكم انداخت ... و خلاصه مرا با انباشتي از ترديد و پرسش تنها گذاشت . جبر گرايي چيز خوبي ست ؟ اراده آدم ها در اين منظومه كجا مي گنجد ؟ آيا اراده آدم ها هم در مسير همين جبر مي گنجد ؟ آيا عشق رنج را شادي مي بيند و انديشه راستين ، عذاب را عين خوشي مي پندارد يا واقعا اين طور است ؟ چرا عقل به امروزي رسيده است كه همه چيز را با موازين منطقي و تجربه شده سبك و سنگين مي كند ... ؟ اين يعني ما از جاده كمال و آرمان بيرون افتاده ايم و داريم بيراهه مي رويم ؟ يعني ما هيچ سهمي از اين كمال طلبي ايده ال نداريم يا دارم عجله مي كنم براي چنگ زدن بر اين ريسمان ؟! نمي دانم ... فكر مي كنم جواب سوالاتم فقط سكوت است .
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 11:32  توسط نسیم  | 

 

مولانا روز ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري (سي ام سپتامبر 1207 ميلادي) در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد بود.

بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظي بود خوش بيان و خطيب، جلال الدين محمد (مولانا) به روايتي 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه يا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترك گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نيشابور رسيدند شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء الدين آمد. كتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندي بهاء الدين ولد و خاندانش به شهر قونيه كوچ كردند و دراين شهر كه در آن زمان جزء ولايت روم شرقي بود اقامت گزيدند.

عبدالرحمن جامي مينويسد:

« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوران ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد.

بهاء الدين در سخن گفتن و انديشيدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و يا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوي خود را در جلسات متوالي به مريد خود حسام الدين چلبي ديکته مي کرد. اين مثنوي مسلماً نه معاني قرآني يا تجلي عالم بالا، بلکه صرفاً مفاهيمي به شمار ميرفت که به او الهام مي شد.

پس از وفات وي، مولانا جلال الدين محمد كه در اين هنگام 24 ساله بود به وصيت پدر يا به خواهش مريدان بر جاي پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تزكيه را رونق داد.

 

آشنايي با شمس تبريزي:

زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي دگرگون گشت، شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد،‌ معروف به شمس تبريز شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود. او در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدين سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعي از ياران به جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني و عذرخواهي مردم را از رفتار خود با او بيان داشت. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت. اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه گريخت.

شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد. مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد و متعبد بود و به ارشاد طالبان و توضيح اصول و فروع دين مبين مشغول. ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ و سخنراني را ترك گفت و در جمله صوفيان صافي و اخوان صفا درآمد و به شعر و شاعري پرداخت و اين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت.

شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.

مولانا باز در پي او روان شد و كوي به كوي، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. بيشترين غزليات آتشين سوزناك ديوان شمس دست آورد همين لحظات است:

 

عجب آن دلــبر زيــبا كجــا شــد؟                    عجب آن سرو خوش بال كجا شد؟

ميان ما چــو شمــعي نــور مــيداد                  كجا شد اي عجب بي ما كجا شد؟

بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران                     كه آن هــمراه جــان افزا كجا شد؟

چو ديــوانه همي  گردم به صحـرا                   كه آهــو اندرين صحرا كجــا شد؟

دو چشم من چو جيحون شد ز گريه               كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟

 

به هر تقدير شمس تبريزي كه مولانا با عشق سوزان او را مي پرستيد با غيبت ناگهاني خود، مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان مي گويد:

 

زاهـــد بود تـــرانه گويـــم كردي                   سر دفتر بزم و باده جويم كردي

سجـــاده نشين با وقـــاري بـــودم               بــازيچه كودكـــان كويــم كـردي

 

روز يكشنبه پنجم جمادي آلاخر سال 672 هـ.ق مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و كلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ وي زاري و شيون كردند. جسم پاكش در مقبره خانوادگي در كنار پدر در خاك آرميد، ‌بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد.

 

آثار مولانا:

مثنوي معنوي، غزليات شمس تبريزي، رباعيات، فيه مافيه، مكاتيب، مجالس سبعه و ...

 

منابع:

 ـ زندگينامه شاعران ايران به كوشش ليلا صوفي/ 1379

ـ مثنوي/ جلد اول/ به كوشش دكتر محمد استعلامي استاد زبان و ادب فارسي/ 1372
بهاء ولد ( والد مولانا جلال الدين رومي ) / نوشته فريتس ماير و ترجمه مهر آفاق بايبوردي / انتشارات سروش

 

به روايت از سايت موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران

علي آرام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 17:4  توسط علی آرام  | 

مي خواهي به كجا برسي با مثنوي خواندن ؟ اين را از خودم مي پرسم ؛ شايد هم عمر بيست و چهار ساله ام باشد كه آمده نهيب بزند كه به كجاي زندگي داري آويزان مي شوي ؟ فكر كردي نمي دانم از خستگي خاطرات خاك خورده ات ، كه مثل زخم دهان باز مي كنند ، يا همان ترس لعنتي از ابهام آينده ات ، فرار كرده اي و آمده اي مقيم اين درگاه شده اي ؟ فكر مي كني چقدر ارزش دارد كارت با اين نيت ؟ آمده اي اينجا خستگي بتكاني و برهي از هزار اندوهي كه جانت را مي كاهد مدام و از هزار فكر و خيال كه مثل كلاف ، سر در گمت مي كنند ؟ آمده اي دامن مولانا را گرفته اي كه خلاصت كند از روزمرگي ؟ خلوص چه ؟ اين يك قلم را كه حتما بايد داشته باشي ... داري ؟ اولش مي ترسم و بعد مي بينم چيزهايي هست توي دوردست درونم كه دلم را قرص كند . من هر نيتي كه داشته باشم براي مثنوي خواندن ، اين را خوب مي دانم كه دلم اين جاست و اين از هر چيز ديگر مهم تر است . مي خواهم بگويم دلتان اگر اينجا باشد و گره بخورد به نويسنده اين كتاب ، نصف بيشتر راه را رفته ايد .

در تمام اين روزهاي رفته در باد و عبور ، گره خوردن به مثنوي براي من مثل باز شدن يك روزنه بود . يك روزنه به سوي بي سوي افقي دور كه مي گردي و پيدايش نمي كني انگار ،  مثل سراب  ... اما اين يكي ديگر دروغكي نيست . خيلي وقت ها با خواندن و نوشتن سبك شدي ، عمق پيدا كردي ، اوج گرفتي ، و ديدي كه بال ها ، آرام آرام روي شانه هايت جوانه زده اند ؛ هرچند كه هرگز پرواز نكردي ! و اين يك فرصت ديگر است . اينجا كلاس هاي خسته كننده تصوف دكتر آزادگان نيست و آن دو واحدي كه بايد زوركي پاس مي كردي و از ترس استاد عنقت يكي دو صفحه اي ورق مي زدي و آخرش هم بيخود و بي جهت 18 گرفتي و خودت مي دانستي كه اين نمره مال تو نيست و مگر چقدر در اين بحر غوطه خورده اي و چقدر عرفان و تاريخ تصوف سرزمينت را مي شناسي ... و حالا مثنوي خواندن در حلقه جمعي كه يك يكشان را از ته دل دوست مي داري و اگر بد قولي كنند و گاه و بي گاه نيايند و جمعتان را كامل نكنند ، دلت مي خواهد باهاشان قهر كني از فرط دوست داشتن ، كلاس درس تازه اي ست . خيلي بهتر و پربار تر از كلاس درس هاي دانشگاه . بعد از مدت ها تورق كتاب هاي خاك خورده تاريخ و عرفان ، و بعد آن همه تلاشي كه چند وقت پيش كردي تا عين القضات را بشناسي و آدمي مثل عماد الدين نسيمي را از دل تاريخ بيرون بكشي و معرفي اش كني ، احساس مي كني اگر همه به اين جلسات مثنوي خواني دل بدهيم ، فايده اش خيلي بيشتر از همه اينها خواهد بود . فقط بايد بخواهي كه باشي و پيدا كني رمز ها و نماد ها را از اين كتاب كهنسال ، خوشحالم كه قبل از آن كه سن و سالي ازمان بگذرد به فكر باز خواني متون ارزشمند نويسندگان سرزمين خودمان افتاده ايم و اميدوارم اين راه پرسنگلاخ را با عشقي واقعي طي كنيم . نمي گويم و به سرانجام مطلوب و سرمنزل مقصود برسيم ،  كه به بود و نبودش و يا توانايي رسيدن بهشان ، خيلي ايمانم محكم نيست . فقط خوب مي دانم كه همين كه اين راه را درست برويم ، پشت اين همه تنهايي و بحران و خستگي كه زمانه و روزگار بر نسل ما تحميل كرده است ، به هيچ چيز كه نرسيم به سر سوزني آرامش خواهيم رسيد . اين را مطمئنم .

 

نسیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 15:18  توسط نسیم  |